#سکانس_عاشقانه_پارت_306
با دلتنگی به صورتش زل میزنم ، کاش عینک نداشت چقدر دلم براي چشماش تنگ شده بود!..
با چرخیدن سرش به سمتم به خودم میام و از کنارش رد میشم ...کمی که فاصله گرفتم چادرم رو کمی عقب میکشم تا سام رو پیدا کنم!..
با چشماي ریز شده دنبال ماشین و سام بودم که با نشستن دستی روي شونه ام شوکه سر جا میخکوب میشم و..
_سام : بهار
با صداي سام سرم رو کمی به عقب می چرخونم ..چرا دلم میخواست جاي سام اون باشه و صدام بزنه؟ من که به قول حرفاي بی سر و تهم فراموشش کرده بودم... من که به همه گفته بودم ازش متنفرم.. پس چرا هنوزم با دیدنش قلبم از سینه ام درمیاد ..چرا چشمام پر از اشک میشه؟ _ سام : خوبی بهار؟
چشماي پر از اشکم رو به نگاه نگرانش میدوزم :
_ بریم.. دیگه داره شلوغ میشه دلم نمیخواد با دیدن مرده اي که زنده شده مردم وحشت کنن!.
طعنه زده بودم به مردم اما حرف من مخاطبش فقط یک نفر بود!....
نگاهم رو به چشماي کنجکاو فرزانه میدوزم این دوسال تنها کسی بود که بعد از اون اتفاق پا به پاي همه اتفاقات زندگیم موند و نم پس نداد ...شده بود مثل خواهرم!..
_فرزانه : چه مرگته؟ چند روزه مثل گنجشک غذا میخوري و مثل جغد به یه جا زل میزنی چه مرگت شده؟
لب پایینم رو بین دندونام فشار میدم تا نزنم زیر گریه تا خودم رو جلوي چشماش خراب نکنم تا برخلاف حرفا و ادعاهاي این دوسال لو ندم که هنوزم عاشق اون مردم حتی بیشتر از قبل!..
_فرزانه: دیدیش؟ واسه همینم رفتی نه؟ فهمیدي برگشته دلت طاقت نیاورد نه؟ فکر کردي خرم بهار؟ به خیالت منم مثل بقیه میتونی رنگ کنی؟
romangram.com | @romangram_com