#سکانس_عاشقانه_پارت_305


لبخند دست و پا شکسته اي میزند الان هم مگر جایش بود؟

دیگر صداي از هق هق نمی امد.. انگار صاحب آن صدا متوجه حضور امیر شده است!..

هنوز مجلس معارفه تمام نشده است که حاج احمد به دنبال دخترش می آید ...هدفشان از شرکت کردن در سالگرد زن غریبه چه بود؟ غیر از نشان دادن بر و روي دخترش به پسر یکی یه دونه ترانه؟ با رفتن غزل ترانه آروم رو به امیرعلی می پرسد:

_ چطور بود؟

لبخندي شبیه پوزخند روي لب هایش شکل میگیرد با صداي بلندي که هدفش رساندن به گوش فرد مورد نظرش باشد جواب میدهد :

_ قیافش که جذاب بود... باید بهش فکر کنم.. اما اینجا جاش نبود مادر من میذاشتی یه جاي بهتر که بتونم دو کلمه باهاش اختلاط کنم!..

ترانه از پاسخ امیر میخندد بالاخره توانسته بود پسر یک دنده اش را راضی کند... برایش تغییر رفتار یهویی امیر شوك کننده بود اما ترجیح میداد به چیزهاي منفی فکر نکند ... لبخند رضایت امیر بیشتر از بیش خوشحالش می کند غافل از آنکه آن لبخندها تنها براي چزاندن دختریست که کمی آن طرف تر تنش از حرفهاي امیر یخ زده است

!..

تمام تنم از حضورش یخ زده بود.. روي سنگ قبر خشک شده بودم و قدرت تکون خوردن نداشتم.. فکر میکردم الانِ که بیاد سراغم اما برخلاف توهماتم شیفته کََس دیگري شده بود ، زیر لب زمزمه میکنم دختر حاج احمد!..

دستمال کاغذي رو روي گونه هاي خیسم میکشم و میخوام بلند بشم که حرف مادرش مانع میشه _ترانه : امیر واقعا ازش خوشت اومد؟ با لحن آروم تري ادامه میده :

_ یعنی بریم خواستگاري؟

با حرفش ناگهانی و بی اختیار سرم رو بالا گرفتم... انقدر این حرف برام شوك کننده بود که دیگه غم از دست دادن مامان رو فراموش کرده بودم!...

دلگیر بودم از مردي که خبر عاشق بودنش نقل زبون کل مردم شهر بود...اما...

دستاي یخ زدم رو تو هم میپیچم چه انتظاري داشتم چرا باید به زنی که دوسال پیش مرده وفادار باشه؟ بدون اینکه چادرم رو از روي صورتم کنار بزنم بدون جلب توجه کیفم رو برمیدارم و از جا بلند میشم ..!

romangram.com | @romangram_com