#سکانس_عاشقانه_پارت_304


عینک آفتابیش را به چشمهایش میزند و از ماشین پیاده می شود!..

بدون توجه به ترانه که به سمت زنهاي دیگر می رود به سمت قطعه مورد نظر حرکت می کند!..

هر چند با حرفهاي که حمید زده بود هنوز هم از مریم دلگیر بود اما یقین داشت دوسال پیش مریم مادرانه نگران او بود این را از نگاهاي او مطمئن بود!..

دو زانو می نشیند ..کف دستش را روي سنگ قبر میکشید و زیرلب فاتحه می خواند!..

با شلوغ شدن جمعیت از جا بلند میشود و کمی عقب تر می ایستد ...با دقت به زنها خیره میشود از پشت عینک آفتابی اش خیره شدن چندان کار سختی نبود... میدانست که او اینجاست به حضورش در اینجا یقین داشت!..

یا دقت همه را زیر نظر میگیرد ...زنی که کمی آن طرف تر روي یک قبر خیمه زده است توجه اش را جلب می کند

و...

هنوز هم از آنچه که میبیند مطمئن نیست ، از روي اندام نحیف و طرز راه رفتن که نمی شود کسی را تشخیص داد باید ته چهرش را می دید یا حداقل صدایش را می شنوید ..!

با قدم هاي آرام کمی نزدیک تر میشود ..تشخیص صدا که نمیتواند اشتباه باشد میتواند؟ این هق هق ها براي خودش بود براي بهاري بود که روي قبر یکی دیگر چنبره زده است اما براي مادرش ناله میکند ..!

نفس در سینه امیرعلی حبس می شود!..

چه خوب است که چشماي پر از اشک شده اش زیر شیشه هاي دودي عینکش پنهان شده ان!...

با نزدیک شدن مادرش در کنار دختر جوانی که به همراهش است دست از نگاهاي خیره اش برمی دارد!..

به سلام زیرلبی دخترجوان پاسخ میدهد که ترانه جو سنگین را به دست میگیرد .

_ غزل جان دختر حاج احمد امیر جان...

romangram.com | @romangram_com