#سکانس_عاشقانه_پارت_301


_امیرعلی : زنده اس اره؟

سر زیر افتاده اش را به تایید تکان می دهد

نگاهش یخ می زند ...حتی باور اینکه دوسال بازي خورده باشد هم برایش سخت است... دوسال به بدترین شکل زندگی کرد و قید همه چیز را زد حتی مادرش را!....

تصویر حرف زدنهاي احمقانه اش با قاب عکس میخ شده روي دیوار جلوي چشمانش جان میگیرد احساس حقارت سر تا سر وجودش را در بر می گیرد ..!

نفس عمیقی می کشد و قدمی به عقب برمیدارد ...

_ امیرعلی : کجاست؟

نگاه شرمنده اش را به چشمان به خون نشسته امیرعلی میدوزد ..از دستاي مشت شده اس مشخص است که به زور خود را کنترل کرده است که مشتی حواله صورتش نکند!..

دستانش را به حالت تدافعی بالا می آورد و جواب می دهد:

_ به وﷲ نمیدونم ..خیلی وقته ازش خبري ندارم!..

نیشخندي میزند و دستانش را محکم دور گردن حمید می پیچید و داد می زند:

_ خبر نداري؟ خبر نداري دیشب تو خونه اشون چه گوهی میخوردي؟ خر گیر آوردي؟ دو سال حیوون حسابم کردین بس نبود که مثل سگ تو چشمام زل میزنی دروغ میگی؟

تحملش زیر فشار دستاي که سعی در خفه کردنش دارند تمام می شود و حرف می زند و ناگفته هاي که قسم به نگفتن خورده است را می گوید :

_ حمید : نمیخواد ببینتت ... اگه میخواستت هفتا سوراخ قایم نمیشد و از دستت فرار نمی کرد...

بدون توجه به رنگ پریده امیرعلی ادامه می دهد:

romangram.com | @romangram_com