#سکانس_عاشقانه_پارت_302


_ حتی وقتی فهمید بی گناهی هم نظرش عوض نشد ...همه میدونستن بهار زندس حتی مادرش ...فکر کردي مادرش عاشق چشم و ابروت بود که اومد ملاقاتت؟ نه خیالش از زنده بودن بچه اش راحت بود!...

دستاي یخ زده امیرعلی از دور گردنش پایین می افتد!..

دیگر تحمل شنیدن حرفهاي را نداشت که تا مغز استخوانش را می سوزاند!..

پاهاي سست شده اش را جلو می کشد و با ته مانده وجودش خود را از شر فضاي خفه کننده خانه خلاص می کند

!..

حسین با دیدن حال خرابش با سرعت به سمتش می دود !..

قبل از اینکه پخش زمین شود زیر بازویش را میگیرد و نگران می پرسد:

_حسین : چی شده امیر؟

نگاه متعجبش روي سر و صورت خیـس از عرقش کشیده می شود.. چه کسی او را به این حال انداخته است ..!

_ حسین : د جون بکن بی صاحاب چی شده؟

چشمان دلگیرش را به نگاه نگران حسین می دوزد و با صداي که از ته چاه شنیده می شود لب می زند:

_ بریم خونه!..

چه میگفت؟ چی داشت که بگوید؟ از بی وفایی زنی که دوسال در حسرت یک بار دیدنش سوخت...از دو سالی که قید همه چیز را زد و رفت؟

لیوان قهوه را به سمتش میگیرد و نگران می پرسد:

romangram.com | @romangram_com