#سکانس_عاشقانه_پارت_300
_ امیرعلی: مرد یا زن؟
_حسین: مرد عینک آفتابیش بزرگه صورتشو نمیبینم خودتو یه گوري قایم کن تا تو دردسر نیوفتادیم ..!
باشه زیر لبی می گوید و با عجله به سمت تنها اتاقی که وجود داشت می رود!..
پشت در اتاق می ایستد و منتظر به در سالن زل می زند!...
بعد از گذشت چند دقیقه در سالن باز می شود.. با دیدن شخصی که تو چهارچوب در ایستاده سر جا خشکش می زند!..
خودش بود ، همان مردي که روي رفاقتش اعتماد کرده بود و بهار را به او سپرده بود!..
حس حماقت همه وجودش را می گیرد...از اینکه دوسال شبیه احمق ها زندگی کرد سرزنش می کند!..
با حرکت حمید به سمت در اتاق به خودش می آید و عقب می رود و به دیوار تکیه میدهد ...!
در به آرومی باز می شود و....
نگاه مات و مبهوت حمید روي صورت قرمز شده از عصبانیت امیرعلی خشک شده است.. ناباور و با لکنت لب می زند:
_ حمید : تو...
پوزخندي گوشه لب امیرعلی جا خوش می کند فشار دستش را دور گردن حمید بیشتر می کند و با عصبانیت داد می زند:
_ نامرد من بهت اعتماد کردم ...فکر کردي میتونی تا آخر عمرت خودتو قایم کنی؟
نگاه شرمنده اش را از صورت امیرعلی میگیرید چه جوابی در برابر اعتماد رفیق چندساله اش داشت؟ فشار دستش را کم می کند و با تن صداي ارومی می پرسد:
romangram.com | @romangram_com