#سکانس_عاشقانه_پارت_299
با باز شدن در خانه هر دو بحث پیش آمده را فراموش میکنند ..!
حسین به زن چادري که از خانه خارج می شود اشاره می کند و می گوید :
_ این فرزانه اس؟
_امیرعلی : آره خودشه!..
_حسین : الان میخواي چیکار کنی همینجا چادر بزنیم تا حمید رو پیدا کنی؟
در ماشین را باز می کند و بدون توجه به غرغر کردناي حسین به سمت خانه حرکت می کند!..
به لطف قدیمی بودن خانه بالا رفتن از دیوار کار سختی نبود.....
دستهاي آویزان شده اش را رها می کند و می پرد!..
آروم آروم جلو می رود فاصله حیاط تا درب ورودي را طی می کند...هیچ صداي از داخل خانه نمی اید و همین جراتش را بیشتر می کند!..
دستش را روي دستگیره در می گذارد ...نفس عمیقی می کشد و در را باز می کند و....
نگاه گذرایی به داخل خانه می اندازد ... قدمی به جلو برمی دارد که صداي زنگ تلفنش مانع می شود!..
با دیدن شماره حسین تماس را برقرار می کند:
_حسین : یکی جلوي خونه ماشینشو پارك کرده امیر...
درحالی که خود را داخل خانه می اندازد می پرسد:
romangram.com | @romangram_com