#سکانس_عاشقانه_پارت_298
با صداي در اتاق از فکر بیرون می آید ..دستگیره در پایین کشیده می شود و در باز می شود!..
نگاه نگران مادرش حواله صورتش می شود و می پرسد:
_ چی شده امیر؟ چرا انقدر قرمز شدي؟
نگاه شرمنده اش را می گیرد اومدنش به این خونه چه فایده داشت وقتی هر ثانیه اش را براي مادرش زهر می کرد!..
لبخند زورکی می زند و می گوید :
_ چیزي نیست مامان ..داشتم با حسین حرف میزدم ...اون دلقکم میشناسی دیگه ...
بعد از بلغور کردن چهارتا دروغ و راضی کردن مادرش از این که حالش خوب است و رفتن او به سمت تلفن همراهش می رود ...شاید حسین می توانست به او کمک کند ...توجه اي به ساعت نمی کند و تماس را برقرار می کند و....
نگاه متعجبش را از خانه قدیمی که روبرویش ایستاده بود می گیرد و رو به حسین می گوید :
_ مطمئنی همینجاست؟
_حسین : آره بابا هنوز دنبالشن مجبوره خودشو مخفی کنه!..
نگاه حسین روي ابروهاي درهم امیرعلی تاب می خورد و ادامه می دهد:
_ تو مطمئنی حمید رو دیدي؟ شاید سام رو دیدي اشتباه گرفتی..!
کلافه دستش را بین موهایش می کشد...خودش هم به اینکه اون مرد حمید باشه شک داشت ..اما تا اینجا آمده بود باید مطمئن می شد!..
_حسین : یه درصد هم احتمال بدیم بهار زنده باشه ...میخواي چیکار کنی امیرعلی؟ نگاه از چشماي کنجکاو حسین می گیرد ...
romangram.com | @romangram_com