#سکانس_عاشقانه_پارت_297
_ امکان نداره!..
در مقابل نگاه شوکه شده امیرعلی ، مرد سوار ماشینش می شود و از آنجا دور می شود!.
دستش را روي قلبش می گذارد و داد می زند:
_ امکان نداره ... امکان نداره!..
کلافه در جایش غلت می زند و با خود فکر می کند شاید اشتباه دیده...از اون فاصله زیاد چطور مطمئن باشد که اشتباه ندیده است؟
نفس حبس شده اش را بیرون می فرستد و می نشیند ...!
کف دستش را به سینه اش می زند..
_امیرعلی : چه مرگته لعنتی...بخواب لعنتی بخواب!..
دستش به سمت قاب عکس می رود و براي اولین بار محکم روي زمین پرتش می کند...
قاب به پشت روي زمین می افتد..
نگاه اشک آودش را به قاب می دوزد...و دست هایش را مشت می کند ...و با خود لب می زند امیرعلی_ چه غلطی کردي احمق...شاید هنوز هم تنها دارایش همین قاب عکس باشه!..
از تخت پایین می آید و به سمت قاب عکس می رود این بار با ملایمت قاب عکس را برمی دارد!..
چشمان پر از اشکش را به تصویر داخل عکس می دوزد و با صداي گرفته اي می گوید :
_ خیلی حس بدیه عزیزم ...خیلی بد که فکر کنی دوسال بازي خوردي..!
romangram.com | @romangram_com