#سکانس_عاشقانه_پارت_296


_ حالا که تا اینجا اومدم یه سر به خونه هم بزنم!..

در ماشین را باز می کند و پیاده می شود!...

٢٠۶





قبل از اینکه قدمی جلو رود با دیدن مردي که به سمت خانه می رود متعجب سر جا می ایستد ..!

هیکلش هیچ شباهتی به دایی بهار نداشت!..

گیج و منگ و با اخماي درهم به در زل می زند ..منتظر دیدن دوباره شخصی که وارد خانه شد سوار ماشین می شود

!..

بعد از گذشت چند دقیقه با صداي در چشم می چرخاند ...اما انقدر هوا تاریک است که تشخیص جزئیات صورت مرد برایش سخت است!..

با حرص لب می زند:

_ گور باباشون اینجا یه لامپ نباید داشته باشه!..

چراغ هاي جلوي ماشین را روشن می کند...حالا دیدش بهتر شد!..

نگاه مات و مبهوتش روي مرد روبرویش خشک شده ... نفس در سینه اش حبس شده و با تته پته می گوید:

romangram.com | @romangram_com