#سکانس_عاشقانه_پارت_295
کلافه سرش را می چرخاند و با تن صداي آروم شده اي جواب می دهد _امیرعلی: میرم بیرون ..!
مکث کوتاهی می کند و ادامه می دهد:
_ امیرعلی : زود برمیگردم ..!
بدون تعویض لباس هایش از خانه خارج می شود!..
ماشین را جلوي خانه پارك می کند ...هر قدم که نزدیک تر می شود قلبش محکم تر می زند!...
کلید را در قفل می چرخاند و در را باز می کند!..
با تمام وجودش نفس عمیقی می کشد ...اما برخلاف همیشه که با ورودش بوي عطر زنانه اي گیج و منگش می کرد ...بوي خاك دهن کجی به انتظاراتش می زند!...
پشت در اتاق می ایستد ، دونه هاي عرق کنار شقیقه اش سر میخورد ..دست یخ زده اش را جلو می برد ..همه تلاشش را براي باز کردن در اتاق می کند اما باز هم شکست می خورد!...
بدن شل شده اش را عقب می کشد ...هر ثانیه نفس کشیدن برایش سخت تر می شود!..
بعد از گذشت چند دقیقه اي بالاخره دل می کند از خانه اي که تفاوتی با خانه ارواح ندارد!..
هوس بازیابی خاطرات گذشته او را تا خانه مریم هم پیش می برد...
بعد از مرگ بهار تنها دلخوشیش حضور پر رنگ مادرانه مریم بود که زنده نگهش داشته بود!...
هنوز هم باور از دست دادن هر دوي آنها برایش سخت است!.
دست دراز می کند و کلید را از روي صندلی شاگرد برمی دارد و زیرلب با خود زمزمه می کند:
romangram.com | @romangram_com