#سکانس_عاشقانه_پارت_294


بغض مادرش هم می شکند و سعی می کند بحث را طور دیگه اي عوض کند!.

_ هفته ي دیگه سالگرد مریمِ...خودتو برسون امیر ...چشم به راه اومدنته!..

مادري که بعد از مرگ تنها دخترش تنها چند ماه طاقت می آورد!...

صداي امیرعلی بالا می رود و داد می زند:

_ امیرعلی: چشم به راه منی که باعث مرگ دخترش شدم؟

و با اعصابی متشنج تماس را قطع می کند و گوشی را به دیوار روبه رویش می کوبد...

بلند می شود ..اما توان جلو رفتن ندارد ...آرام روي زمین به زانو می افتد..

با غم خطاب به تصویر زمزمه می کند:

_ خوبه نیستی که این روزها رو ببینی..!

سرش را روي زمین سرد می گذارد و ناله می کند:

٢٠۵

_ پس کی منو میبري نفسم ..دلت واسه من تنگ نشده؟ بخدا من بهت خیانت نکردم دارم زنده زنده جون میدم بهارم.. وقتش نیست این دوري رو تموم کنی؟

نفس عمیقی می کشد بالاخره دردي که روي قلبش سنگینی می کرد را به زبون آورده بود...از جا بلند می شود که صداي ترسیده مادرش بلند می شود .

_ کجا میري امیر؟

romangram.com | @romangram_com