#سکانس_عاشقانه_پارت_293


خیره به قاب عکس روي دیوار لب می زند:

_ نمیتونم مامان...

٢٠۴

صداي بالا رفته مادرش مانع ادامه دادن حرفش می شود:

_ بس نیست امیر؟ دوسال زجر کشیدن بس نیست؟ فکر می کنی بهار با دیدن این حالت راضی میشه؟ نه امیر

،بهاري که من میشناختم از حال الانت و این زندگی که واسه خودت درست کردي تنش تو گور می لرزه!..

از جمله آخرش دل امیر می سوزد...از بهارش جسمی باقی نمانده بود که گور داشته باشد ...که اگر اینطوري بود خانه اش بر سر همان مزار بود ...نه در آپارتمان کشور غریب..!

_امیرعلی : سوختم مامان!.

در حالی که صدایش از بغض خش دار شده است ادامه می دهد:

_ بهارم زندگی نکرد مامان ...عمر زندگی مشترکمون یک سال هم نشد ..همون چند ماهم منِ نامرد زهرش کردم

...به علی حق بهار این نبود ..حقش نبود از کل این زمین خاکی یه قبر کوچیک هم نداشته باشه.

قطره اشکی از گوشه چشمش پایین می چکد...

_امیرعلی : دوسال زجر کشیدن کافیه مامان واسه فراموش کردنش؟...نه کافی نیست ..بس نیست ..نمیتونم ..دارم از نبودش دیونه میشم ..!

نگاهش روي تنها تصویري که از بهارش باقی مانده می لغزد...

romangram.com | @romangram_com