#سکانس_عاشقانه_پارت_290
سرش را می چرخاند.. باز هم دایی بهار تنها آمده بود.. نگاه جدي و یخ زده اش هیچ شباهتی به نگاه آرامش بخش خواهرش نداشت.. نگاهی خنثی که نمی توانی هیچ برداشتی از آن داشته باشی صداي قاضی بلند می شود:
_ ما منتظریم آقاي رحیمی..!
صاف می ایستد ...زیر لب با خود زمزمه می کند:
_ باید به دوست داشتنی هاش احترام بزارم!.
مصمم به چشماي قاضی نگاه می کند می گوید :
_ من به سازمان خیانت نکردم ...فقط خواستم جون همسرم رو نجات بدم.
فرهادي از جا بلند می شود... سرگردي که امیرعلی براي نجات جون بهار به او پناه برده بود .
_فرهادي : ما هم داشتیم همین کارو می کردیم ...چه لزومی داشت که با سلطانی همکاري کنی؟ که از همسرت مواظبت کنی؟ بیشتر شبیه به لطیفه است!..
امیرعلی پوزخند می زند
_امیرعلی : نمی تونستم با کسی همکاري کنم که جیره خور سلطانی بود!..
رنگ فرهادي به وضوح می پرد اما سعی می کند که خودش را نبازد _فرهادي : منظورت چیه؟
_ امیرعلی : منظورم واضحه چک هاي که بابت همکاریت با سلطانی ازش گرفتی پاس شد سرگرد؟
با حرف امیر، اصلانی از جا بلند می شود و به سمت منشی دادگاه می رود... منشی پاکت را می گیرد و به دست رئیس دادگاه می دهد...
قبل از اینکه رئیس دادگاه بخواهد نگاهی به چک ها بیندازد فریاد فرهادي بلند می شود:
romangram.com | @romangram_com