#سکانس_عاشقانه_پارت_288
در جواب نگاهاي مادرش بی خداحافظی رو برمیگرداند و باز هم با سرباز هم قدم می شود!...
غرق در گذشته و مرور خاطرات به سقف زل زده بود!..
_ امیرعلی رحیمی!
با صداي نگهبان به خودش می آید نفس عمیقی می کشد و بی تفاوت جواب می دهد : بله _نگهبان : ملاقاتی داري..
پوف کلافه اي می کشت ..در تخت نیم خیز می شود و زیر لب غر می زند!..
همراه نگهبان می شود تا شاید براي آخرین بارها خانواده اش را در آن اتاق سه در چهار ، پشت آن میز فلزي ملاقات کند ...اما دیگر طاقت دیدن اشک هاي مادرش را نداشت ..زیرلب زمزمه می کند:
_کاش زودتر خلاصم می کردن!..
سرباز در فلزي را باز می کند و امیرعلی را به داخل می برد..
جاي مادرش زنی دیگر پشت آن میز فلزي با لبخند غمگینی نگاهش می کند ...با خجالت سرش را پایین می اندازد و..
_ نمی شینی؟
از بهت حضورش بیرون می آید و جلو می رود... سمت دیگر میز فلزي می نشیند .. نگاهش در نگاهی از جنس مادرانه گره می خورد.. چهره مادر زنش بدجور آرامش دارد و شاید همین آرامش است که او را بیشتر شرمنده می کند!..
نگاه مریم به جاي صورت امیرعلی به گوشه میز دوخته شده است ...دست هایش برخلاف دست هاي لرزان امیرعلی روي میز با حالتی مقتدر در هم گره شده اند!..
_مریم : خودتو نجات بده!..
نگاهش را از گوشه میز می گیرد و به چهره بهت زده امیرعلی می دوزد و ادامه می دهد:
romangram.com | @romangram_com