#سکانس_عاشقانه_پارت_286


_ دوست دارم نفسم دوست دارم..

و سیاهی مطلق...

مردي در قالب لباس هاي خاکستري ، راه راه زندان...با موهاي کوتاه شده ...و دست بندي که به دستهایش بسته شده ...بازویش در دست سرباز نحیفی است که کنارش راه می رود!..

چنان با ترس به بازوي امیرعلی چسبیده است که مبادا فرار کند.. غافل از اینکه ته مانده وجود این مرد بهانه اي براي فرار ندارد!...

وارد فضاي دادگاه میشوند ...از نبود عکاسان و خبرنگارها نفس آسوده اي می کشد!..

این نگاهی که آزارش میدهد نگاه مادرش است که روي دست هاي بسته پسرش قفل شده است ...و حاضر است کل زندگیش را بفروشد اما آن جسم فلزي دور مچ تک پسرش نباشد!..

کمی آن طرف تر دایی بهار...بدون همراهی کس دیگري روي صندلی نشسته است و با نگاه یخ زده به او زل زده است!..

با شرمندگی سرش را به زیر می اندازد و با همراهی آن سرباز روي صندلی مشخص شده می نشیند...این دومین بار است که روي این صندلی می نشیند و خوب می داند که باز هم نمی تواد از بی گناهیش کلمه اي به زبون بیاورد..!

وکیلش اصلانی به سمتش می آید ، روبرویش قرار می گیرد :

_ ازت میخوام کمکم کنی امیرعلی...می دونم بی گناهی ولی چرا نمیخواي اینو ثابت کنی؟

نگاه امیر روي صورت چروك شده اصلانی پیچ و تاب میخورد و به روال چند روز سپري شده در زندان باز هم سکوت می کند....و برق کفشهاي واکس خورده اصلانی را با دمپایی هاي سفید خود مقایسه می کند و زیر لب زمزمه می کند:

_ وقتی اون نیست میخوام دنیا نباشه!..

اصلانی که امیدي براي همکاري در چهره امیر نمی بیند مایوس عقب می کشد و دل به تجربه ي چندین ساله ي خود خوش می کند تا شاید بتواند راي دادگاه را عوض کند ...بابت این کار پول خوبی میگرد..!

چکش دادگاه به صدا در می آید ..اتهام قرائت می شود ...اصلانی بلند می شود دلیل می آورد ...و حتی سندهایی که امیرعلی هم از وجود آن ها اطلاعی ندارد رو می کند!..

romangram.com | @romangram_com