#سکانس_عاشقانه_پارت_284


لب هایش می لرزند و با هق هق داد می زند:

_ منم عاشقت شدم نفسم!..

پلک هایش از مرور خاطرات روي هم می گذارد... قطره اشک دیگري از گوشه ي چشمش پایین می آید..

قدم دیگري به جلو بر میدارد ...

دلم تنهاست....

دلگیرم...

همه اش حس می کنم دارم ...بدون عشق میمیرم ..!

زبانه هاي آتش رفته رفته پوستش را می سوزاند اما توجهی نمی کند...

دیگر اختیار قطرهاي اشکی که روي صورتش سر میخورند دست خودش نیست...

بی اراده در مرور راه رفته ي خاطرات انگشتانش را روي لب هایش می گذارد..

تو میدونی ...

چقدر شومه...

هواي خونه ي مردي که از تو محرومه..

_ بهار : امیر

romangram.com | @romangram_com