#سکانس_عاشقانه_پارت_283


مشت و لگدهایش به قصد کشتن به سر و صورت منصور میخورد ..!

صداي شخصی از بیرون بلند می شود:

_ رئیس باید زودتر برین ..الانه که پلیسا سر برسن!..

اما امیر بی وقفه هنوز هم به زدن ادامه می دهد ..اشکهایش صورتش را خیس کرده اند ..یقه منصور رو بالا می کشد و نعره می زند:

_ می کشمت بی شرف..

با ضربه اي که به پشت گردنش می خورد ..رمق از مشت هایش خارج می شود و پلک هایش روي هم می افتند..

یکی از افراد سلطانی او را از روي منصور کنار می زند!..

منصور با آه و ناله از جایش بلند می شود... لگد محکی به پهلوي امیر میزند... اما در وجود این مرد رمق ناله کردن هم نمانده است!..

منصور با شنیدن اسم پلیس دست می کشد از تلافی کتک هاي که نوش جان کرده است!...

در مقابل چهره پر از درد و غصه امیر سلطانی را روي کولشان می اندازند و فرار می کنند...

امیر پلک هایش را می بندد و ناله بلندي می کند از سر ، درد ..دلتنگی ..از سر یادآوري آخرین تصویر عشقش!..

سرش را به راست می چرخاند ...زبانه هاي آتش قلبش را مچاله می کند ...باور اینکه در پس آن شعله ها چه بلایی بر سر بهارش آمده بار دیگر رمق را به پاهایش برمی گرداند!..

با درد و عجز از جا بلند می شود ..دستش را به دیوار می گیرد و اولین قدم را بر می دارد...اولین دیدار جلوي چشمانش به رقص در می اید :

_بهار : من عاشقت شدم ..!

romangram.com | @romangram_com