#سکانس_عاشقانه_پارت_282


شعله هاي آتش جلوي چشمانش زبانه می کشند.. صورتش از حرارت می سوزد... نگاهش روي جسم نیمه جون سلطانی تاب میخورد که منصور سعی در بلند کردنش دارد!..

گیج لب میزند :

_ چی شده؟

منصور اما بدون توجه به او هنوز هم سعی در بلند کردن سلطانی دارد...

صدایش بی اراده اوج میگرد :

_ با توام مگه کري ؟

١٩۶





منصور که از همان اول از امیرعلی زیاد خوشش نمی امد ...و از علاقه امیرعلی به بهار چیزهاي بو برده بود پوزخندي می زند و رو به قیافه متعجب امیرعلی می گوید :

_ خودمم نفهمیدم چجوري تیر خورد به اون بشکه ها...

لبخند عمیق تري می زند و ادامه می دهد:

_ کل کارخونه آتیش گرفته و همسر عزیزت پر!..

طول می کشد تا امیر متوجه حرفاي منصور شود ...پایین آمدن اولین قطره اشک همزمان می شود با مشت محکمی که به صورت منصور می کوبد!..

romangram.com | @romangram_com