#سکانس_عاشقانه_پارت_281
رگ هاي گردنش از عصبانیت برجسته می شود و صورتش لحظه به لحظه قرمز تر از قبل می شود!..
سلطانی : داري خسته ام میکنی پسر!..
١٩۵
امیر اما هنوزم نگاهش روي صورت بهار ثابت مانده است... اسلحه را بالا می برد اما قبل از آنکه به نشانه گیري برسد صداي گلوله از آن سمت دیوار بلند می شود ..و همراه با صداي گلوله بهار جیغ می کشد و از موقعیتش بلند می شود و به سمت دیواري که حمید و پارسا پور پشت آن پناه گرفته اند می رود!..
صداي التماس گونه بهار در گوشش می پیچید :
_ به امیر شلیک نکنید تو رو به هر چی متعقدید به اون شلیک نکنید ..!
دست و دلش می لرزد ، لبخند تمسخر امیزي روي لبهاي سلطانی شکل میگیرد :
_ انگار خیلی دوست داره..
حمید به سمت بهار می رود و جسم بی حس بهار را از زمین جدا می کند و دنبال خودش می کشد!..
سلطانی که از ، از دست دادن این موقعیت می ترسد اسلحه اش را بیرون می کشد..
امیر را محکم به عقب هول میدهد ..
نگاه امیر روي سلطانی خشک میشود ...تنها همین فرمان به مغزش می رسد :سلطانی نباید شلیک کند پشت آن دیوار همه زندگی امیر است و گلوله سلطانی تنها بهار او را نشانه گرفته است!..
اسلحه اش را بالا می آورد و روي قامت سلطانی می گیرد ...انگشتش روي ماشه می لغزد اما قبل از انکه هر کدام از ان ها شلیک کنند صداي گلوکه دیگري بلند می شود!.
انفجار مهیبی در آن طرف دیوار رخ میدهد ... انفجاري که از شدت آن دیوار روبروي امیر و سلطانی فرو می ریزد و جسم سلطانی همراه با تیکه هاي آجر به عقب پرت می شود ...و تنها عکس العکل امیر سپر کردن دستش در مقابل سرش است!..
romangram.com | @romangram_com