#سکانس_عاشقانه_پارت_280
قلبش از حرکت می ایستاد و نفس کشیدن عجیب برایش سخت می شود ...گیج و منگ هنوز در همان حالت مانده بود که توسط یکی از افراد سلطانی به پشت دیوار نصف نیمه اي کشیده می شود!..
نفس عمیقی می کشد ...تا کمی از التهاب درونش کم شود ..ضربان قلبش بالا رفته بود و دونه هاي عرق رو سر و گردنش سر میخورد ..!
به در فلزي که آن طرف دیوار بود نگاهی می اندازد ...و با بالاتنه خمیده و قدم هاي تند به سمت در حرکت می کند
!..
در را بدون هیچ صداي باز می کند.
چند قدمی جلو می رود ...دو مرد و یک زن پشت به او ایستاده اند ..نگاهش روي بهار خشک میشود ، روي زمین نشسته بود ، از این فاصله هم میتوانست چهره رنگ پریده اش را تشخیص دهد!..
عصبی دستش را بین موهایش می کشد و با صداي گرفته اي لب می زند:
_ چرا بهم اعتماد نکردي لعنتی..!
هنوز نگاهش روي بهار بود که دستی روي شانه اش حس می کند ...انقدر سریع سرش را برمی گرداند که حس می کند گردنش رگ به رگ می شود ...متعجب به سلطانی نگاه می کند...
_ سلطانی : منتظر چی هستی..تمومش کن...
دستش براي بالا آوردن اسحله می لرزد و این از نگاه تیزبین سلطانی دور نماند..
_ سلطانی : این بهترین فرصته امیر .. .نمیخواي بگی که میخواي از دستش بدي..
امیر هم چنان مستاصل به سلطانی نگاه می کرد...این آن چیزي نبود که میخواست .. نتیجه نقشه هاي برنامه ریزي شده اش این نبود که میخواست .. در واقع او آدم سلطانی نبود!..
_ سلطانی : درست بزن وسط پیشونیش .. قلبش هم گزینه خوبیه خیالت راحت میشه که بدون هیچ احساسی ازت خداحافظی میکنه.. یه مرگ به یاد موندنی..!
romangram.com | @romangram_com