#سکانس_عاشقانه_پارت_279


ون سلطانی پشت سر ماشین امیر توقف کرد.. سلطانی روي صندلی عقب جا گرفته بود و درحالی که با نگاه نافذش حرکات امیر را زیر نظر گرفته بود با موهایش ور میرفت ..!

امیر همانطور بلاتکلیف اطراف را دید می زد... منصور از صندلی جلو به سمت سلطانی برگشت:

_ داره لفتش میده رئیس..

لبخندي روي لب هاي سلطانی نقش بست و گفت:

_ کارشو بلده.

با اطمینان خاطر به صندلی تکیه داد و باز خیره امیر شد.

امیر نفس عمیقی کشید و با قدم هاي محکم به سمت ون مشکی پلیس رفت ...همان که بهار جلوي هتل سوارش شده بود ..دستشو روي جلوي ماشین گذاشت سرد بود ...نیشخندي زد پس خیلی وقته که اینجا خبرهایی است..

همزمان با حرکت امیر به سمت در ورودي ، به دستور سلطانی ون ها تخلیه شدن و افراد سلطانی دور تا دور ساختمان پراکنده شدند ..اما سلطانی هنوز هم ترجیح میداد از پشت شیشه هاي دودي ناظر اتفاقات باشد!..

امیر به در ورودي نزدیک شد پشت سرش چند نفر از افراد وفادار سلطانی حرکت میکنند..!

برق آشنایی شی ئی چشم امیر را زد ..سر برگرداند ..گردنبند بهار شاید در آن لحظه تنها دلخوشی اش بود !..

بی توجه به موقعیتش به سمت گردنبند رفت...روي دو زانو نشست ...دست دراز کرد تا گردنبند را بردارد که با جابه جا شدن موضعی سر بلند کرد ..همان لحظه بود که حسینی (همان زنی که به همراه بهار بود) گلوله اي به سمتش شلیک کرد!..

صداي گلوله همراه می شود با صداي جیغ آشنایی که در گوشش می پیچید...

١٩۴

_ بهار : تو رو خدا به امیر شلیک نکنید ..

romangram.com | @romangram_com