#سکانس_عاشقانه_پارت_278
بغضی که به گلوم چنگ میزنه از پا درم میاره ...
نگاهش را به روبرو دوخته بود و به دنبال ون مشکی پایش را محکمتر روي پدال گاز فشار می داد ...تصویر چشمان پر از اشک بهار جلوي چشمانش می رقصید ، آنقدر غرق چند لحظه پیش بود که فاصله ون هر ثانیه بیشتر می شد ، لحظه اي که حمید دست بهارش را گرفته بود عجیب روي مخش بود اگر موقعیتش بود قطعا استخون هاي دستش را خورد می کرد!..
لعنتی زیرلبی فرستاد تمام نقشه هایش پودر شده بود!..
نیم نگاهی به آیینه بغلش می اندازد ..و َن سلطانی بود که پشت سرش چهار نعل ساپورتش میکرد..!
اصراري براي کم کردن فاصله اش با ون پلیس را نداشت وقتی درست میدانست مقصدشون کجاست!..
بالاخره به محوطه کارخونه متروکه رسید و ترمز کرد ...با دقت و تیز بینی همیشگی اش به اطراف چشم دوخت!..
اولین چیزي که نظرش را جلب کرد ون مشکی پلیس بود که کمی آن طرف تر پارك شده بود!.
خم شد ... داشبورد رو باز کرد و اسلحه کمري اش را از آن بیرون کشید...خشابش را چک کرد و از ماشین پیاده شد ..نفس عمیقی کشید و زیر لب نجوا گفت:
_ از کجا به کجا رسیدي .. دوربین فیلم برداري و دیالوگ تا اسلحه و کشت و کشتار!..
دستش را بین موهاي بهم ریخته اش کشید و باز به اطراف خیره شد ...در عمق نگاهش آن تیز بینی همیشگی کمرنگ شده بود..
نمیتوانست درست تمرکز کند و موقعیت پیش آمده رو آنالیز کند.
نمیدانست براي چه اینجاست براي بودن بهار یا نبودنش.؟ گیج بود و همین بیشتر از قبل عصبیش میکرد ..!
romangram.com | @romangram_com