#سکانس_عاشقانه_پارت_276
لابه لاي جمعیتی که داشت بیرون میومد با دیدن نگاه آشنایی وحشت زده قدمی به عقب برداشتم و...
نگاه وحشت زده ام روي صورتش میچرخید ... شوکه سر جا میخکوب شده بودم و گیج و منگ نگاهش میکردم..!
با حرکت اولین قدمش به سمتم انگار کسی محکم تو گوشم کوبید و بهم نهیب زد فرار کنم!.
قبل از اینکه دست دراز شده اش بهم بخوره به خودم اومدم و با دو به سمت پله ها رفتم!..
_ لعنتی وایسا .. بهار..
بدون توجه پله هارو تند تند پایین میومدم ... صداي قدم هاش پشت سرم استرس و ترسم رو بیشتر میکنه ... نمیتونستم حتی ثانیه اي دست از دویدن بردارم.. با دیدن حمید که جلوي در هتل ایستاده بدون لحظه اي مکث به سمتش میدوم ...!
مچ دستم بین دست حمید حس خوبی بهم نمیده ...خواهش و التماسی که تو صداي مرد پشت سرم موج میزنه لحظه اي پشیمونم میکنه نکنه اشتباه کرده باشم نکنه قضاوتش کرده باشم دلم میخواد برگردم و بشنوم حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه!...
قبل از اینکه بخوام تصمیم به برگشت بگیرم دستم توسط حمید داخل ون مشکی کشیده میشه ..!
گیج به مرد و زن غریبه اي که داخل ماشین بودن زل میزنم ...نگاهم روي لباساي نظایمشون کشیده میشه و خط میکشه به همه باورهاي چند لحظه پیشم ..!
_ پشت سرمونه سرگرد!..
گیج و منگ از وضعیت پیش اومده ...رو به حمید که با استرس به اطراف نگاه میکنه میپرسم :
_ چه خبره؟ چرا هیچکس توضیح نمیده دور اطرافم داره چه اتفاقی میوفته؟
بدون توجه به سوالاتی که داشت ذره ذره جونم رو میخورد تند تند شماره اي میگیره ...از گوشه چشم نگاهی به وضعیتم میکنه ...انگار دلش میسوزه که کلافه لب باز میکنه :
_ الان وقتش نیست .. به موقع همه چیزو میفهمی ..!
romangram.com | @romangram_com