#سکانس_عاشقانه_پارت_275


_ نمیشه اونا دنبالتن اگه پیدات کنن میکشنت ...به پلیس خبر دادیم خانوادت از اون خونه رفتن جاشون امنه!..

به مردي که پشت سرش خیره نگاهم میکرد زل زدم که فرزانه گفت:

_ حمید شوهرمه!..

سري به تایید تکون دادم ...از تخت دونفره و نماي پشت پنجره مشخص بود که هتله!..

دستی به یقه لباسی که تنم بود کشیدم و گفتم:

_ میخوام برم بیرون ..دارم خفه میشم ..!

دودل نگاهم کرد:

_ خطرناکه ..ممکنه هر لحظه پیدات کنن!..

بدون توجه به هشدارش با لجبازي گفتم:

_ اتفاقی نمیوفته مواظبم نگران نباش!..

به ناچار باشه زیر لبی گفت و اصرار کرد که زود برگردم ...باشه دلخوشکنکی تحویلش دادم و از اتاق بیرون اومدم!..

مسافت راهرو رو طی کردم و روبروي آسانسور ایستادم ..!

دکمه رو فشار دادم و منتظر چشم به زمین دوختم!..

با صداي باز شدن درب آسانسور سرم رو بالا اوردن..

romangram.com | @romangram_com