#سکانس_عاشقانه_پارت_274
دستش رو از دور دستم پس میزنم و میخوام لب به مخالفت باز کنم که دست دور گردنم میندازه و کف دستش رو محکم روي دهنم فشار میده ...با بوي که تو دماغم میپیچه چشمام روي هم میوفته و مثل فلج شده ها شل میشم ..!
دستش رو از روي دهنم برمیداره :
_ دختره احمق ..یکی که خوبتو میخواد رم میکنی جلو یکی قصد کشتنت رو داره خفه خون میگیري و میزاري هر بلاي میخوان سرت بیارن ..!
منگ و بی حال نگاهش کردم که روي تخت برمیگردونه و ادامه میده:
_ این چشماي بی صاحابتو ببند خب مثل گوسفند قربونی نگام میکنی مثلا بیهوشت کردم!..
دستشو رو پلکام میکشه که چشمام بسته میشه و سیاهی مطلق....
با سوزشی که تو بدنم پیچید چشم باز میکنم ...گیج به اطرافم نگاه میکنم که چشمم به فرزانه میوفته که روبروي مردي نشسته ...سعی دارم بلند شم که با حرفش سر جا میخکوب میشم ..
_ دلم براش میسوزه حمید ...بدجور بازیش دادن ...از یه طرف با ازدواج باهاش ثروتی گرو دست مادرش بود کشید بالا از یه طرف با گرفتن جونش تمام کثافتکاري اشو میخواد بندازه گردنش ، چطور دلش میاد چقدر بی غیرته .
فشاري به مچ دستم آوردم و سرجا نشستم دلم میخواست دیگه ادامه نده دلم نمیخواست تنفري که تک تک سلولاي تنم رو هدف گرفته وجودم رو احاطه کنه ..دلم نمیخواست عاشقانه هاي رو که برام خاطره شدن بشن کابوس!..
نگاه متعجب و ترسیده فرزانه روي صورتم چرخید و با تته پته گفت:
_ بیدار شدي؟
نگاهم رو دزدیدم پاهاي میخ شده ام رو از تخت پایین کشیدم و با صداي خفه اي گفتم:
_ منو برگردون خونه ام!..
نگران به سمتم اومد:
romangram.com | @romangram_com