#سکانس_عاشقانه_پارت_273


نگاهمو به چهار طرف اتاق دوختم... هر طور شده از این خراب شده فرار میکنم ..آرزوي اینکه بلاي سرم بیارن رو به دلشون سیاه میکنم..!

ازموقعی که فرزانه رفت دیگه کسی پاشو تو اتاق نذاشت از سر و صداهاي که از بیرون میومد معلوم بود مهمونشون رسیده ..!

مچ دستم رو تند تند تکون میدادم و براي خلاص شدن از گیر اون طناب ها تمام توانم رو گذاشته بودم!...

_ مردیکه سادیسمی..

نفس پر حرصمو بیرون فرستادم و گردن کج شده ام رو روي تخت گذاشتم!..

انقدر خسته شده بودم که جون ادامه دادن نداشتم.. چشمام از کم خوابی داشت میسوخت . ..سرم رو روي تخت گذاشتم و چشمام رو بستم!..

بین خواب و بیداري بودم که در اتاق باز شد.. وحشت زده چشم باز کردم و...

متعجب رو به فرزانه که سعی در باز کردن دستام داره می پرسم:

_ چیکار میکنی؟

آخرین گره رو باز می کنه و آروم لب میزنه :

_ باید از اینجا فرار کنی..!

گیج نگاهش میکنم که دستم رو میکشه و مجبورم میکنه بلند شم!..

خیره به چشماي متعجبم ادامه میده :

_ میخوان بکشنت!..

romangram.com | @romangram_com