#سکانس_عاشقانه_پارت_272
جعبه کمک هاي اولیه رو پایین گذاشت و کنارم روي تخت نشست!..
نگاه خیره ام داشت اذیتش میکرد دست از کنکاش بدنم برداشت و کلافه گفت:
_ بخدا خودم بیشتر از این نمیدونم ؛فقط میدونم داداشم با شوهرت چندساله رفیقن ؛ کسی هم که بیمارستانی اونجا کار میکنی رو معرفی کرد شوهرت بود!..
خون به مغزم نمیرسید هجوم افکار بی سر و ته داشت از پا درم می آورد مگه من چقدر جون داشتم که هر بار یه بلاي سرم بیاد ..!؟
با سوزشی که روي پوست شکمم حس کردم اخی گفتم و با درد گفتم:
_ دستام رو باز میکنی؟
دودل نگاهم کرد که با مظلومی گفتم:
_ من جونی براي فرار کردن تو تنم نمونده؛ از اعتمادت سواستفاده نمیکنم..!
چندثانیه خیره نگاهم کرد انگار داشت به عاقبت کارش فکر میکرد...اون سگی که من دیدم صدرصد تنبیهش میکرد ...آهی کشیدم و چشمام رو بستم.
_ نمیخواد ولش کن!..
تا تموم شدن کارش دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد هرکارش میکردي خواهر اون آشغال بود نم پس نمیداد ...همینقدر هم که گفته از سرم زیادي بود!..
با رفتنش از اتاق ، نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم ..دلم نمیخواست مثل میت اینجا قد تا قد بیوفتم و لحظه شماري کنم تا ببینم کی میخوان بلایی سرم بیارن ..!
ده سال پیش خوردم زمین و قوي بلند شدم ..من انقدر ضعیف نیستم که بخوام خودم رو بخاطر یه نر به کشتن بدم
!..
romangram.com | @romangram_com