#سکانس_عاشقانه_پارت_271
_ خوبی؟
نگاهم رو ازش گرفتم که دستش و جلو آورد و گوشه لبم کشید و آروم گفت:
_ میدونی قراره شوهرت بیاد اینجا؟
سرم رو با ضرب به طرفش چرخوندم و با تته پته گفتم:
_ امیرعلی؟
سرشو رو به تایید تکون داد و از جا بلند شد و گفت:
_ آره داداشم بهش زنگ زد گفت بیاد مکث کرد و با ترس ادامه داد:
_اگه بفهمه باهات حرف زدم زندم نمیزاره ... میرم یه چی بیارم زخماتو پانسمان کنم!..
بدون توجه به التماسام از اتاق بیرون رفت و..
فکر اینکه تمام زندگیم به بازي گرفته شده باشه داشت مغزم رو میخورد ...
تا قبل از این بار هزارتا دلیل، بودن شیوا تو اون اتاق رو توجیه میکردم ..
اما الان چطوري با این پسره ارتباط داره ..!؟ یعنی میدونه منو دزدیده و کاري نکرده؟
یعنی میدونه چه بلاي میخواد سرم بیاره ؟ در اتاق به آرومی باز شد و فرزانه داخل اتاق شد!..
دنبال فرصت حرف زدن بودم...
romangram.com | @romangram_com