#سکانس_عاشقانه_پارت_266


_ بخدا اونجوري که تو فکر میکنی نیست ...میام خونه توضیح میدم نفسم ...همه چیزو توضیح میدم..!

این هم نقشه بود.. میترسید ارث و میراث و شهرتش رو از دست بده.

دستم رو روي پوسته جدا شده از تنه درخت کشیدم و گفتم:

_ من بهت اعتماد دارم.

مکث کرد و بعد از چندثانیه گفت:

_ دوست دارم!..

بدون اینکه جوابش رو بدم تماس رو قطع کردم.

تیکه ام رو از درخت گرفتم و سر جا ایستادم ..!

گوشیم رو تو جیب مانتوم فرو کردم ، با حس نفسهاي پشت سرم وحشت زده سرجا میخکوب شدم... خواستم به عقب برگردم که دستی روي گردنم نشست و...

با دردي که تو چهارستون بدنم پیچید چشم باز کردم .!

گیج و منگ به اطرافم نگاه کردم ...انقدر همه جا تاریک بود که قدرت تشخیص رو ازم بگیره ...!

سعی کردم بشینم اما انگار به دوتا دستم وزنه وصل کردن ، نمیتونستم حتی تکونشون بدم!..

جیغ بلندي زدم و پاهاي آزادم رو محکم به تخت فلزي که زیر پام بود میزدم ..!

_ خانم دکتر !

romangram.com | @romangram_com