#سکانس_عاشقانه_پارت_265
..
لبخند تلخی به صورتش زدم:
_ خونه منتظرتم!...
نگرانی تو چشماش رو با همه سلول هاي تنم احساس میکردم .
_ فعلا خداحافظ.
پاهاي شل شده ام رو به زور روي زمین میکشیدم ... نمیدونستم کجام فقط دلم میخواست برم ...کاش میشد از این دنیا رها بشم ...دلم میخواست بدون دغدغه و فکر چشم رو هم بزارم ...کاش منی وجود نداشت!..
لرزش گوشیم تو جیب مانتوم از فکر بیرونم آورد...
چندتماس بی پاسخ ... نگران شده بود ...با این که میدونستم این هم جزئی از نقششه باز هم دلم رفت!..
١٨۴
خواستم بیخیال زنگ زدناش گوشی رو خاموش کنم که باز صفحه گوشی به روشن و خاموش شدن افتاد..
دست یخ زدم رو روي صفحه گوشی کشیدم و تماس برقرار کردم..
_ بهار..
مکث کرد:
romangram.com | @romangram_com