#سکانس_عاشقانه_پارت_264
_امیرعلی : بهار...
سر پایین افتادم رو بالا گرفتم.. بدون توجه به نگاهاي خیره اش ، به شیوا زل زدم...
دست پاچه چشم دزدید و با تته پته رو به مخاطبش گفت:
_ من میر..
وسط حرفش پریدم :
_ بمون عزیزم ..
گیج نگاهم کرد که لبخند زورکی زدم و ادامه دادم:
_ من دیگه اینجا کاري ندارم شما به کارت برس!..
کیف شل افتاده بین دستام رو بالا کشیدم و به سمت در اتاق راه افتادم..
هر قدم که دور میشدم تن صداش بالاتر میرفت و محکم تر اسمم رو صدا میزد ..!
هیچ وقت مثل امروز نشکسته بودم حتی ده سال پیش ..!
از چارچوب در فاصله نگرفته بودم که بازوي دست چپم رو اسیر دستاش حس میکنم ..!
_امیرعلی: بهار من توض
دستش رو از دور بازوم پس زدم که مانع ادامه دادن حرفش شد.. نگاهم رو بالا کشیدم و به چشماي قرمزش دوختم
romangram.com | @romangram_com