#سکانس_عاشقانه_پارت_263
شونه اي بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
_ اتفاقی افتاده؟
گیج نگاهش کردم.. چرا انقدر سرد حرف میزد ...یعنی انقدر شهرتش و کارش براش مهم بود که واسه چیزي که دست خودم نبوده اذیتم میکنه؟ پس اون ابراز علاقه اون نماز خوندنا...
_امیرعلی : به چی فکر میکنی؟
سرم رو چرخوندم نمیخواستم اشک حلقه زده تو چشمام رو ببینه ..!
_ اشتباه کردم اومدم!..
نیش خندي زد و انگشتاشو تو هم قلاب کرد.. نگاه خشک شده ام روي جاي خالی حلقه اش در نوسان بود.. بغض به گلوم چنگ زد انگار یکی قصد داشت دو دستی خفه ام کنه!..
اشکی که با چنگ دندون زور زده بودم رسوام نکنه مثل سیل روي گونه هام سرازیر شد!..
پاهاي شل شده ام رو به عقب کشیدم که سرش رو بالا گرفت.. متعجب بهم نگاه کرد به سمتم نیم خیز شد و با بهت گفت:
_ چت شده چرا گریه میکنی؟
در اتاق یک ضرب باز شد و قبل از اینکه بخواد به سمتم بیاد صداي آشنایی تو گوشم پیچید انگار قرار بود امشب جونم رو بگیرن با دیدن نگاه نگران امیرعلی به عقب چرخیدم و..
نگاه خیره ام رو از رنگ پریده شیوا گرفتم ...دو روز تو حسرت یه زنگ سوختم حتی یه احوال پرسی ساده..فکر میکردم خجالت میکشه .. ، اما محفلش با کساي بود که جلوي چشماش خاکشیرم کرده بودن!..
romangram.com | @romangram_com