#سکانس_عاشقانه_پارت_262
گفتن چهارتا دیالوگ چه خستگی داشت که رفته بود استراحت کنه.. نمیتونست یه زنگ بزنه ببینه من زندم یا مرده خوبه مقصر اونه نه من!..
تقه اي به در اتاق زدم منتظر اجازه اش بودم اما هیچ خبري نشد..
نفس عمیقی کشیدم و دستگیره در و پایین کشیدم ...دلتنگ خیره مردي شدم که بیخیال هیچ دغدغه اي روي مبل تک نفره خوابش برده بود.. حتی تو خواب هم فخر میفروخت ..!
انگار استرس و نگرانی که تا چند لحظه پیش داشتم کمتر شده بود..
آروم آروم جلو رفتم... با حسرت بهش خیره شده بودم این دو روز مثل چند ماه گذشت.. چقدر دلم میخواست کنارم باشه و بهم قوت قلب بده!..
دست یخ زدم رو جلو بردم و روي موهاش کشیدم ... من فکر میکردم اگه دوستم داشته باشه همه چیز درست میشه درست مثل روز اول !..
نمیدونستم حضورم اذیتش میکنه نمیخواستم بخاطر من لطمه اي به کارش بخوره!..
دوست داشتم امشب باهاش حرف بزنم اما وقتش نبود.. آه پر از حسرتی کشیدم .. روي صورتش خم شدم و آروم شقیقه اش رو بوسیدم .. چشم از لب هاي نیمه بازش گرفتم هوس بوسیدنش بدجور داشت دیونم میکرد ..!
پا روي خواسته ام گذاشتم و به هر زحمتی بود نیم تنه خم شده ام رو صاف کردم.. اولین قدم رو به سمت در اتاق برنداشته بودم که مچ دستم کشیده شد و..
وحشت زده هینی کشیدم و به عقب چرخیدم ..چشماي نیمه بازش رو به صورتم دوخت و پرسید :
_اینجا چیکار میکنی؟ هول شده نگاهمو دزدیدم :
_ هیچی...
_ واسه هیچی پا شدي اومدي؟ نگاهمو به ابروهاي درهم رفتش دوختم:
_ میخواستم باهات حرف بزنم!..
romangram.com | @romangram_com