#سکانس_عاشقانه_پارت_258
_نه بهار من همچین منظوري ندارم... تو چرا همیشه همه چیو پیچیدش می کنی...!
دستی به چشمام کشیدم تا این نمه اشکه لعنتی رو از بین ببرم .
دیگه واقعا ظرفیتم پر شده بود ...
دیگه طاقت نداشتم ...
دیگه کم آورده بودم ...
_نمی خوام چیزي بشنوم امیرعلی... حرفاتو قشنگ هم دیشب زدي و هم امشب... مرسی که آبروتو به من ترجیح دادي... مرسی.
دیگه بیشتر از این نمی تونستم بغضم رو خفه کنم .
یکم دیگه جلوش می ایستادم و به بحث کردن ادامه میدادم،اشکم در میومد.
مثل دیشب دوباره به گوشه اتاق پناه بردم و زدم زیره گریه...
باز هم براي دلداري دادنم هیچ قدمی برنداشت .
باز هم منو با خلوت خودم و فکراي مسخرم تنها گذاشت.
نمی دونم ساعت چند بود اما با بلند شدن صداي پی در پی زنگ تلفن خونه از خواب پریدم.
خوابالو خوابالو به سمت تلفن رفتم و بعد از وصل تماس،تلفن رو کناره گوشم گذاشتم .
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
romangram.com | @romangram_com