#سکانس_عاشقانه_پارت_257


_آبرو برام نمونده دیگه... از صبح که این خبر پخش شده همه ي ملت ریختن سرم و مدام سوال ازم می پرسن.

مکث کرد و با عصبانیت ادامه داد:

_کامنتاي پست اخرو بخون... ببین چه اراجیفی نوشتن!...

نمی دونستم باید به حال خودم بخندم یا گریه کنم ...

پشت سرِ هم داشت برام گرفتاري پیش میومد...

خدایا مرسی ولی کاش حداقل بین این همه مصیبت یه زنگ تفریح براي تنفس بهم میدادي...

گوشیمو به سمتش پرت کردم که جلوي پاش روي فرش افتاد .

کامنتا مدام توي ذهنم مرور میشد و اعصابم برو بیشتر خورد می کرد ...

”معلوم نیست براي چی با یه دختره دست فروشه بدبخت ازدواج کرده”

”به خاطره اینکه خودشون رو مهربون و دلسوز جلوه بدن چه کارا که نمی کنن”

”بابا خودتون رو دارید گول می زنید...لابد دختره رو با پول فریب داده یه مدت صیغش کرده” سري به طرفین تکون دادم که گفت:

_خوندي...؟

پوزخندي زدم و گفتم:

_که چی...؟می خواي توي چشمم کنی که به خاطره من آبروت رفته...!می خواي با این پستا و کامنتا بهم بفهمونی که آبروت برات مهم تره...؟ قدمی به سمتم برداشت و گفت:

romangram.com | @romangram_com