#سکانس_عاشقانه_پارت_256


نفسی از روي آسودگی کشیدم و موهامو از توي صورتم کنار زدم .

خداروشکر هنوز چیزي نفهمیده بود .

در حالی که داشتم مقنعم رو از سرم در میاوردم گفتم:

_چیز مهمی نیست...بیخیال.

خواستم بی توجه بهش به سمت اتاق برم که با حرفش سرِ جام میخکوب شدم ...

_امیرعلی:اینستاگرامتو امروز اصلا چک کردي بهار...؟ آروم گفتم:

_نه...چه طور مگه!...

پوزخندي زد و گفت:

_بهتره پس همین الان بري چک کنی چون خبراي مهمی دستگیرت میشه...

به سمتش برگشتم و گفتم:

_چه خبرایی...؟

گوشیشو از روي اپن برداشت و بعد از مدت کوتاهی رو به روم گرفت .

گوشیو از دستش گرفتم و با حیرت به کلیپا و خبراي به روزي که توي کل اینستا پخش شده بود زل زدم .

تعجب و حیرت منو که دید صداش بلند شد:

romangram.com | @romangram_com