#سکانس_عاشقانه_پارت_255
همین که پامو توي خونه گذاشتم با قیافه غضبناك امیرعلی مواجه شدم!...
دره خونه رو بستم و خواستم بدون توجه بهش وارد اتاق بشم که بازومو گرفت و غرید:
_کجا...؟
بازومو از توي دستش بیرون کشیدم و گفتم:
_می خوام برم بخوابم مشکلی داري...؟
_تا این موقع شب کجا بودي...!
عصبی گفتم:
_کجا بودم به نظرت...!من مگه جز بیمارستان جایی دارم که برم...؟ دقیق توي صورتم زل زد و گفت:
_توي بیمارستان مجلس ختم بوده...؟ با این حرفش جا خوردم و متعجب پرسیدم:
_چی...؟منظورت از ختم چیه...!
از این می ترسیدم که مبادا امیرعلی همه چیو بفهمه!...
نکنه کسی از اتفاقات امروز چیزي بهش گفته که داره اینطور نسبت بهم واکنش نشون میده...!
منتظر به لباش چشم دوختم که گفت:
_قیافتو توي آینه دیدي بهار...؟براي کی داشتی گریه می کردي که اوضاعت اینه...!
romangram.com | @romangram_com