#سکانس_عاشقانه_پارت_254
سریع به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباس هام از بیمارستان بیرون زدم .
نمی دونستم کجا برم تا یکم آروم بشم!...
آخه خدایا این دیگه چه بلایی بود که سرم اومد.
تقریبا دو ساعتی بود که بدون هیچ مقصدي طول و عرض خیابون ها رو طی می کردم.
کم کم دیگه حس کردم نمی تونم حتی یه قدمم بردارم براي همین روي نیمکتی که گوشه خیابون قرار داشت نشستم .
گوشیمو از توي جیبم در آوردم تا یه آهنگ گوش بدم اما با دیدن حجم پیام ها و میس کال هایی که داشتم پشیمون شدم .
حتما این خبر تو کل بیمارستان پیچیده و همه پیگیر این هستن که من مقصر بودم یا نه!...
من فقط داشتم عمل رو به درستی همون طوري که دکتر ستاري بهم گفته بود پیش میبردم اما یهو تمام علائم حیاتی بیمار افت کرد و کم کم متوقف شد .
من واقعا هر کاري که از دستم برمیومد انجام دادم!...
گوشیمو توي جیبم گذاشتم و بعد از پاك کردن اشکام دوباره از جام بلند شدم .
دیر وقت بود و باید برمی گشتم خونه .
سعی کردم دیگه گریه نکنم تا بلکی قرمزي چشمام از بین بره و امیرعلی متوجه نشه.
دیگه حال این رو نداشتم که تا خونه پیدا برم براي همین یه تاکسی گرفتم .
به خونه که رسیدم چون دیر وقت بود، آروم کلید انداختم و درو باز کردم .
romangram.com | @romangram_com