#سکانس_عاشقانه_پارت_259
_بله بفرمایید.
کسی جواب نداد...
تن صدامو کمی بالاتر بردم و گفتم:
_الووووو!...
باز هم کسی جواب نداد .
زیر لب فحشی نثارش کردم و دکمه قطع تماس رو فشار دادم .
به دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم .
چشمام به خاطره گریه زیاد پف کرده بود و هنوزم قرمزي توش دیده میشد.
نگاهی به ساعته بزرگ توي هال انداختم .
ساعت دو بعد از ظهر بود ...
امیرعلی از دو شب پیش که باهم سره آبروش دعوامون شد،ا ز خونه زده بود بیرون و دیگه پیداش نشده بود .
با اینکه نگرانش بودم اما غرورم اجازه نمیداد که بهش زنگ بزنم.
دو دل بودم که بهش زنگ بزنم یا نه که اینبار صداي زنگ موبایلم بلند شد .
به سمته تلفنم رفتم و با دیدن اسم دکتر ستاري روي صفحه نمایشگر، ترس عجیبی توي بدنم رخنه کرد.
romangram.com | @romangram_com