#سکانس_عاشقانه_پارت_252
آقاي جلیلی عصبی بازدمشو به بیرون فرستاد و رو به من کرد و گفت:
١٧۵
_اگه به خاطره اعتبار همسرت نبود بدون هیچ تعللی پرتت می کردم از این بیمارستان بیرون... اما حیف...حیف که نمی تونم!...
با این حرفش اشکام دوباره سرازیر شدن .
خدایا چرا اخه من اینقدر بدبختم...؟ چرا اخه یه روز خوشی به من نیومده...!
آقاي جلیلی به سمت در رفت ولی قبل از اینکه از اتاق خارج بشه رو کرد سمت دکتر ستاري و گفت:
_اینبار همه چیو میسپارم دست خودت نه یه دختر بچه!...
و بعد از اتاق خارج شدم و محکم درو به هم کوبید.
با رفتنش دوباره روي زمین نشستم و زانوي غم بغل گرفتم .
دکتر ستاري بالاي سرم ایستاد و گفت:
_عصبی بود یه چیزي گفت تو به دل نگیر... خودم با این یارو صحبت می کنم و همه چیو درستش می کنم .
لبخند زورکی زدم و گفتم:
_ممنونم دکتر...
سري تکون داد و از اتاق خارج شد .
romangram.com | @romangram_com