#سکانس_عاشقانه_پارت_247
نفس عمیقی کشیدم و توي آینه سرویس بهداشتی نگاهی به رنگ پریده خودم انداختم .
لب از هم شکافتم و رو به تصویره خودم گفتم:
_چیزي نیست بهار...تو می تونی فقط باید تمرکز کنی...
لبخندي به چهره خودم زدم و ادامه دادم:
_مطمئنم که از پسش برمیام...مطمئنم .
از سرویس بهداشتی خارج شدم و به سمت اتاق عمل حرکت کردم .
به راهرو که رسیدم خواستم به سمت دره اتاقه عمل قدم بردارم که شخصی جلوي راهم سبز شد .
سرمو بالا آوردم که با دو تا گوي عسلی رنگ مواجه شدم .
تک سرفه اي کردم که کمی عقب رفت و گفت:
_خانوم دکتر بهار ریاحی...؟
_بله خودم هستم!...
دستشو تو جیب شلوارش فرو برد و استایل جذابی به خودش گرفت و گفت:
_من محمد امین سلطانی هستم.
تاي ابرومو بالا انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com