#سکانس_عاشقانه_پارت_246
فکر می کردم درو باز می کنه و میاد از دلم در میاره اما انگار نه انگار ...
من اصلا براش مهم نیستم...
شب با اینکه دیر خوابیدم و با خودم خلوت کرده بودم و اشک می ریختم اما زودتر از امیرعلی از خواب بیدار شدم .
کارامو کردم و از اتاق بیرون اومدم .
نگاهم جلب امیرعلی شد که روي کاناپه گوشه ي هال خوابش برده بود .
پوزخندي کنار لبم نشست .
من تا دیروقت به خاطره حرفاي آقا گریه می کردم و اعصابم بهم ریخته بود اونوقت ایشون اینجا دراز به دراز بیخیال من خوابیده بودش...
با اعصابی داغون از خونه خارج شدم و خودمو به بیمارستان رسوندم .
اصلا نمی تونستم روي کارم متمرکز بشم.
همش ذهنم ناخوداگاه سمت امیرعلی و حرفاش می رفت.
بیمارا رو سرسري کارشون رو راه مینداختم و ردشون می کردم .
توي این وضعیت حساس هم دکتر ستاري بهم خبر داده بود که عمل افتاده دو روزه دیگه...!
دلم نمی خواست این عملو انجام بدم، حتی دو سه باري هم خواستم به اتاقش برم و بگم که این عملو انجام نمیدم اما پشیمون شدم .
من نمی تونستم به خاطره حرفاي بی ارزش امیرعلی لطمه اي به کار و آبروم بزنم....پس باید این عمل حیاتی رو انجامش بدم...
romangram.com | @romangram_com