#سکانس_عاشقانه_پارت_245
اولین قطره اشکم که سرازیر شد امیرعلی به سمتم برگشت .
با دیدن نم اشک توي چشمام قیافه مهربونی به خودش گرفت و گفت:
_عزیزم...داري گریه می کنی...؟به خدا عصبی شدم یه چیزي گفتم تو چرا به دل گرفتی...!
سري به طرفین تکون دادم و بغض آلود گفتم:
_آدما توي عصبانیت حرفاي دلشون رو می زنن...
خواست دوباره حرفشو ماست مالی کنه اما من بی توجه بهش به سمت اتاق رفتم.
به دره اتاق که رسیدم پشتم ظاهر شد و گفت:
_بهار یه دقیقه وایسا گوش کن من چی میگم...!
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:
_حرفاتو شنیدم...فکر نکنم دیگه چیزي باقی مونده باشه...الانم خستم فقط می خوام بخوابم .
و بعد سریع وارده اتاق شدم و درو بستم اما قفلش نکردم .
روي تخت ولو شدم و اجازه دادم اشکام ببارن.
بالاخره حرف دلشو زد!...
بالاخره به روم آورد که باعث خجالتش هستم!...
romangram.com | @romangram_com