#سکانس_عاشقانه_پارت_244


_خیلی ادعات میشه تو برام درست کن...والا از موقعی که تو رو گرفتم به جاي اینکه چاق بشم بدتر دارم وزن کم می کنم .

جلو رفتم و با لحن دلخوري گفتم:

_چرا؟...لابد چون به خاطره گذشته ي من خجالت می کشی و اعصابت خورد میشه وزن کم می کنی...!

کلافه چنگی میون موهاي خوش حالتش کشید و گفت:

_ بهار خواهش می کنم شروع نکن.

_چرا شروع نکنم!... اتفاقا الان می خوام بعد مدت ها حرف دلم رو بزنم...تو از قصد منو بردي به خونه ي اون زنیکه عفریته تا تحقیرم کنی...تو که می دونستی اون رفیقت قبلا منو دیده و میشناسه چرا بردیم به اون خونه!...

از جاش بلند شد و به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.

_امیرعلی: من نمی دونستم حامد تو رو به یاد میاره و سریع کف دسته شیدا میزاره...آبروي تو آبروي منم هست بهار!...

توي چشماش زل زدم و گفتم:

_چرا حقیقتو نمیگی امیرعلی...! من می دونم تو به خاطره گذشته من عذاب می کشی... همش ترسو اینو داري که همه جا بپیچه همسر امیرعلی رحیمی، بازیگر بزرگ قبلا یه دست فروشه ساده بوده ...

کلافه بازدمشو به بیرون فرستاد و پشتشو بهم کرد و با صداي عصبی گفت:

_آره...نگرانم...نگرانم به خاطره تو آبروي چند ساله منم بره...حالا خیالت راحت شد!...

به سختی آب دهنم رو قورت دادم .

لبمو گاز گرفتم تا اشکام سرازیر نشن.دلم می خواست برگرده بغلم کنه و بگه بهار گذشته تو اصلا برام مهم نیست بزار مردم هرچی دلشون می خواد بگن اما.....

romangram.com | @romangram_com