#سکانس_عاشقانه_پارت_243
سوار ماشین که شدیم یکم حالش بهتر شد و انگار از عصبانیتش کاسته شده بود.
نکنه به خاطره اینکه آبروش پیشه همکار و رفیقش رفته این طور عصبانیه...؟
به خونه که رسیدیم قبل از اینکه حتی لباساشو در بیاره سره یخچال رفت و براي خودش یک لیوان آب ریخت و یک نفس تمومه محتواي لیوان رو نوشید.
دم آشپزخونه ایستادم و منتظر نگاهش کردم .
یه حرفی توي دلم سنگینی می کرد و مدام می خواستم به زبون بیارم اما نمی تونستم!
پلاستیک نون رو همراه با کالباس ورق ورق شده از توي یخچال در آورد و روي میز ناهار خوري توي آشپزخونه قرار داد .
نگاه خیره منو که دید گفت:
_چیه؟...گشنمه خب!
مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد:
_می خواستم بعد از مدت ها قرمه سبزي بخورم که زهرمارم شد!...
با حرص گفتم:
_لابد الانم دلت پیش قرمه سبزي افتضاح اون گیره...؟ شونه اي بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com