#سکانس_عاشقانه_پارت_242


برگشتم و با امیرعلی چشم تو چشم شدم .

آروم لب زد:

_ضعیف نباش عشقم...تو که دختر ده سال پیش نیستی که دق کنی...باهم میریم.

و بعد دستمو گرفت و بی توجه به شیدا و حامد که داشتن از امیرعلی معذرت می خواستن و خواهش می کردن که بمونه، به آسانسور رفت.

خداروشکر آسانسور طبقه دوم بود .

سوار آسانسور شدیم و امیرعلی دکمه طبقه همکفو زد ولی حامد مانع بسته شدنه دره آسانسور شد.

_حامد:این بچه بازیا چیه امیرعلی...؟بیا بریم داخل راجع بهش حرف می زنیم.

امیرعلی با عصبانیت بهش توپید:

_برو عقب حامد اصلا حوصله ندارم...

_حامد:ولـ ...

_امیرعلی:گفتم برو عقـــب.

حتی من هم اون لحظه از لحن امیرعلی ترسیدم!

حامد که عقب رفت،امیرعلی دره آسانسورو بست و دوباره دکمه همکف رو فشار داد.

همین که آسانسور ایستاد،با قدم هاي بلند به سمت ماشین رفت و منم به دنبالش حرکت کردم.

romangram.com | @romangram_com