#سکانس_عاشقانه_پارت_241
اخم غلیظی بین ابرو هام جا خوش کرد و با صدایی که سعی داشتم لرزشو پنهان کنم گفتم:
_چه وضعی...؟میشه درست حرفتو بزنی...!
شیدا جواب منو نداد و رو به امیرعلی کرد و گفت:
_امیرعلی چرا نگفتی اون دست فروشی که خودشو واسه دیدنت کشت زنت بوده...نکنه خجالت کشیدي؟ جملش بوي تحقیر و سرزنش میداد..
واقعا چرا اینقدر پیگیر گذشته من بود!
امیرعلی بیشتر از من از حرف شیدا عصابش بهم ریخت و با صداي عصبی گفت:
_فکر نمی کنی گذشته زن من به تو ربطی نداشته باشه!...
با این حرف امیرعلی خوشحال شدم که یه کیو دارم که همه جوره هوام رو داره...
شیدا که از لحن امیرعلی و حرفش جا خورده بود گفت:
_چه طور می تونی به خاطره این با من که همکاره چند سالت هستم اینطوري صحبت کنی...!
به زور جلوي بغضمو گرفتم و قبل از اینکه حرف دیگه اي بشنوم که باعث آزارم بشه،از جام بلند شدم.
دیگه نمی تونستم این خونه ي لعنتی رو با آدماش تحمل کنم.
آدمایی به ظاهر محترم ولی از درون کثیف...!
به سمت در رفتم اما قبل از اینکه بتونم از خونه این عفریته خارج بشم، دستم توسط کسی به عقب کشیده شد!
romangram.com | @romangram_com