#سکانس_عاشقانه_پارت_240
لبخند زورکی زدم و گفتم:
_آره خوبم.
روي برنجم کمی قرمه سبزي ریختم و اولین قاشقو که توي دهنم گذاشتم صداي شیدا بلند شد:
_من زیاد اهل آشپزي کردن نیستم ولی امشب گفتم چون امیرعلی و خانومش دارن میان سنگ تموم بزارم .
همین که مزه قرمه سبزي رو چشیدم، قیافم از طعمش جمع شد و به زور محتواي دهنم رو قورت دادم .
نمک و آب لیموش کم بود و قرمه سبزیش آب انداخته بود .
واقعا که عجب سنگ تمومی گذاشته بود!...
_حامد:یبارم باید طعم دست پخت بهار خانومو بچشیم...!
_شیدا: البته فکر نکنم بهار جون آشپزي بلد باشه.
با تعجب رو به شیدا کردم و پرسیدم:
_چه طور مگه...؟
_شیدا:اخه عزیزم با اون وضعی که شما بزرگ شـ...
با تک سرفه اي که حامد کرد،شیدا به کل خفه خون گرفت.
حالا دیگه متوجه شدم حامد و شیدا همه چیو راجب گذشته من می دونن و فقط منتظر یه فرصت هستن تا به روم بیارن.
romangram.com | @romangram_com