#سکانس_عاشقانه_پارت_239
ابرویی بالا انداخت و با تردید پرسید:
_یعنی قبلش اصلا همو ندیده بودید...؟
_نه...چه طور مگه!...
شونه اي بالا انداخت و گفت:
_هیچی همین جوري پرسیدم.
آهان زیر لبی گفتم و دیسه برنجو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم.
نمی دونم چرا حس می کردم شیدا همه چیزو در مورد گذشته ي من می دونه و فقط داره خودشو به اون راه می زنه!
نکنه حامد منو یادش اومده و همه چیزو به این عفریته گفته...؟ دیس برنجو توي سفره گذاشتم و دوباره با استرس به آشپزخونه برگشتم.
خدا خدا می کردم که حدسم حقیقت نداشته باشن....
بالاخره بعد از کلی ترس و وحشت سفره شام رو با کمک شیوا چیدم و کناره امیرعلی نشستم .
دستام از استرس زیاد می لرزید و یخ بسته بود .
امیرعلی برام برنج کشید و بشقابو جلوم قرار داد .
نگاهی به صورتم انداخت و دره گوشم پچ زد:
_خوبی بهار...؟
romangram.com | @romangram_com